دلنوشته ای درباره سوءاستفاده علمی برخی از استادان و کارمندان دانشگاه

به جای نفرین به تاریکی، چراغی بیافروز

سوءاستفاده فکری وعلمی برخی اعضای هیات علمی دانشگاهها و مراکز علمی از دانشجویان جهت نگارش مقاله، ترجمه یا کتاب به اندازه¬ای عادی و جزو رویه های معمول شده است که کمتر دانشجو یا مسئولی در خود توان ایستادگی در برابر این روند غیرعلمی و غیراخلاقی را می بیند. گویی این فرصت یا حقی برای آنهاست که با زحمت و تلاش دانشجو، برای خودرزومه بسازند و پله¬های ترقی از استادیاری به دانشیاری و ... را به سرعت تمام طی کنند. آش تا اندازه¬ای شور شده که اکنون هر کارمند دون پایه¬ای در مراکز اسنادی از آنجا که اطمینان دارد نظارت چندانی وجود ندارد، به خود اجازه می¬دهد بازد و بند با دوستان و همکاران، قراردادهای نان و آبدار در پروژه¬های مختلف ببندد و از آنجا نه صلاحیت علمی انجام چنان پروژه¬ای را دارد و نه نیازی به چنان شرایطی می¬بیند زیرا با بازی دادن یک یا چند دانشجوی تازه کار و یا جویای شغل و درآمد و با دادن وعده-های بی سرانجامی چند به آنها می¬تواند پروژه کنتراتی خود را تحویل دهد و با پرداخت سهم بسیار ناچیزی از مبلغ قرارداد، هم سود مالی کلانی نصیب ببرد و هم به سادگی عنوان پژوهشگر و نویسنده و ... را برای خود تهیه کند.

«مورخان» از تمامی دانشجویان، پژوهشگران و اساتید شریف و گرامی دعوت می¬کند در صورت مواجه شدن با اینگونه بداخلاقی¬ها، وقاحت¬ها و سوءاستفاده¬های آشکار، نسبت به انتشار عمومی آن تعلل نورزند تا به سهم خود در زدودن محیط علمی کشور از معضلی که متأسفانه بابت کوچک شمردن و بی¬توجهی¬های بسیار، ریشه دوانده و فراگیر شده؛ انجام وظیفه کرده باشند. بدیهی است مورخان در این راه، در کنار و در خدمت احقاق حق عزیزانی خواهد بود که به نوعی در دام این مسائل قرار گرفته و یا از وقوع آنها مطلعند.
...

آدینه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷
همزمان با قبولی در دوره کارشناسی ارشد، از آنجا که بنا داشتم در رشته و تخصصم شخص مفیدی باشم؛ با سازمان اسناد و کتابخانه ملی غرب کشور در همدان که مرتبط با رشته¬ام بود آشنا شدم و کارم را با پیاده¬سازی مصاحبه¬¬های مختلف شروع کردم. با پشتکار و علاقه بسیار مصاحبه¬های را در مدت کوتاهی پیاده کردم. کار طاقت فرسایی بود، ولی باید از جایی شروع می¬کردم.
به مرور دایره روابطم در این کار گسترده¬تر شد و با بزرگانی در این حیطه آشنا شدم که بسیار از آنها آموختم. تلاش کردم و پیشرفت کردم و در مدت کوتاهی وارد عرصه تدوین شدم. البته طی این پروسه آسان نبود و دردسرهای خود را داشت که بماند؛ به دلیل گوش دادن مکرر به نوارهای مصاحبه، به¬مرور احساس کردم شنوایی¬ام کم شده، ولی برای پیشرفت چاره¬ای جز تلاش نداشتم. دشواری این کار بر افراد متخصصی که بر چند و چون این امر آگاه هستند پوشیده نیست.
در همین اثنا بود که فردی از شاغلان همان سازمان پیشنهاد همکاری و مشارکت در کاری را به من داد که برایم جالب توجه بود. پیاده سازی و تدوین مصاحبه¬ای ۳۰ ساعته که با امید و دلگرمی فراوان ناشی از وعده¬هایی که به صورت شفاهی از او گرفته بودم، را برعهده گرفتم. مصاحبه شونده پیرمردی محترم و از مسئولان سابق سازمان انرژی اتمی بود که بین تهران و فرانسه (محل زندگی-اش) در تردد بود. مصاحبه¬¬کننده (کارمند) بنا بر وظیفه سازمانی به تهران می¬¬رفت و احتمالاً مشمول دریافت مأموریت اداری نیز می¬شد اما این من بودم که همواره صدایشان در گوشم بود؛ از مصاحبه شونده هم جز چند عکس و فایل صوتی مصاحبه، اطلاع بیشتری نداشتم. برای رفع برخی ابهامها چندین بار از مصاحبه¬کننده، تقاضا کردم که بتوانم با او ارتباط بگیرم اما با بهانه¬های مختلف نگذاشت! گاهی می¬گفت پیرمرد است و حوصله¬ای ندارد! گاهی از حریم خصوصی او حرف می¬زد و می¬گفت: ممکن نیست شماره¬ یا آدرس ایمیلش را به شما بدهیم! و ...
اما از آنجا که قرار بود زندگینامه آن فرد به کتاب تبدیل شود و به من هم وعده¬های بسیاری داده بودند بدون ناراحتی و یا حتی سوءظن به کارم ادامه دادم. تدوین کتاب خاطرات یکی از شخصیتهای بزرگ ایران زمین و مکتوب کردن تاریخچه سازمان عریض و طویل انرژی اتمی ایران برای من جای بسی خوشحالی داشت به ویژه آنکه یک نهاد رسمی و دولتی با صبغه علمی انجام آن را بر عهده گرفته بود. با تمام تجربیات و شنیده¬هایی که در زمینه سوءاستفاده از توان و وقت و تخصص دیگران توسط عده¬ای سودجو داشتم، اما بنا بر همان دلایل مشتاقانه دعوت این همکار به ظاهر انسان¬نما را لبیک گفتم و با شور و اشتیاق و جدیت تمام این کار را دنبال کردم.
تدوین آن متن به¬هم ریخته ماهها زمان برد. بعد هم که تایپ و ویراستاری و رفت و آمدهای مکرر به مراکز اسنادی و ... تا بالاخره تبدیل به یک کتاب نسبتاً حجیم شد و کار در سال ۹۴ به اتمام رسید. با اینحال ظاهراً هنوز کار تمام نشده بود؛ بارها و بارها و بارها به سازمان و کارشناس مربوط مراجعه کردم تا پیگیر چگونگی چاپ کتاب و حقوق مادی و معنوی خودم باشم. اما هربار بهانه¬ای می¬آورد و با این توجیه که «گیر و گور اداری و انتشاراتی دارد ولی بالاخره چاپ خواهد شد» مرا باز می-گرداند.
از قضا در سال ۱۳۹۴ که به تازگی تدوین کتاب به پایان رسیده بود به درخواست یکی از اساتیدم که اتفاقاً روی همین پروژه مشاوره¬های خوبی در زمینه تدوین از او گرفته بودم پیشنهاد داد تا کتاب فوق¬الذکر را که هنوز چاپ نشده بود به مناسبت دهمین نشست تاریخ شفاهی که متولی آن مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر بود در قالب مقاله¬ای معرفی کنم که چنین نیز شد. رفت و آمد مکرر به آن اداره خسته¬ام کرده بود. من که دیگر حدس زده بودم در پشت آن نقاب به ظاهر صادق، چهره دیگری قرار دارد و احتمالاً من هم در دام یک سوءاستفاده علمی از سوی یک به ظاهر کارشناس قرار گرفته¬ام، با مشورت دوستان معرفی و نقدی بر آن کتاب در دست انتشار نوشتم که در تاریخ ۱۶ دی ماه ۱۳۹۵ در سایت مورخان به آدرس ذیل منتشر شد.
http://www.movarekhan.com/news/oral_history_of_iranain_nuclear_energy/
با این وصف گذشت تا چند روز پیش که در محل کار، پشت میزم نشسته بودم که از دوستان خبر چاپش را شنیدم. با اینحال خوشحالی¬ام طولی نکشید، زیرا در ادامه گفتند «تو کجای کاری؟ عنوان کتاب هست «پرتگاه حادثه» روی کتاب نوشته مصاحبه و تدوین: " ....... "؛ اسم تو نه بر جلد و نه در شناسنامه کتاب هست و طرف با زرنگی در مقدمه کتاب، در کنار اسامی دیگران، با ذکر یک تشکر از شما مسئولیت را از سر خود باز کرده است!».
شوکه شدم! مگر می¬شود؟ یکباره تمام شب بیداریها، درد و سوزش چشمها و درد گردن و ... که بر سر این کار کشیدم بر روی سرم خراب شد و حال و هوای آن روزهای کار کردن مانند یک فیلم سینمایی از مقابل چشمانم عبور کرد. آدم ضعیفی نیستم، ولی بی¬اختیار اشک می¬ریختم. دلم برای خودم می¬سوخت، برای عمر و وقت هدر رفته. بهترین روزهای عمرم را روی این کار سپری کرده بودم و بی¬صبرانه منتظر نتیجه بودم. بخش بزرگی از زحمات و شب بیداری¬های این کار برعهده من بود اما تمام نتیجه و ماحصل را به نام دیگری زدند. مهمتر از همه اینها بی¬اعتمادی و بدبینی است که نسبت به جامعه پیدا کرده¬ام که وقتی برای پروژه¬های پژوهشی از ارگانهای مختلف تماس می¬گیرند بی¬اختیار جواب منفی می¬دهم و فکر می¬کنم همه می¬خواهند سرم کلاه بگذارند.
علاوه بر این کار در دو کتاب دیگر هم به همین اندازه مشارکت داشتم و اخلاق و صداقت علمی اقتضا می¬کرد نام بنده به عنوان پیاده کننده و تدوین¬کننده روی جلد کتابها بیاید، ولی با سوءاستفاده از مقام اداری و خوش بینی بنده، مرا از حقوق مادی و معنوی آن آثار محرو¬م¬ کرد.(کتاب های دیگری نیز هستند که به همین شیوه به نام خود چاپ کرده که در صورت نیاز آنها را هم نام خواهم برد)
در پایان چند جمله¬ای خطاب به آقای به¬ظاهر تدوین¬کننده کتاب: کسب آوازه، شهرت، ثروت و هویت از طرق غیراخلاقی راه به جایی نمی¬برد. گرچه در این مسیر شما بعد از مدتها دانشجوی مقطع دکتری شدی و مطمئناً این اثر و سایر آثاری که از همین راه به نام خود زدی و برای خودت رزومه ساختی را به عنوان مستندات همراه خود داشتی و با اینکه خوب می¬دانم تا چه اندازه به خودت مغروری که با سوءاستفاده از سادگی و خوش بینی من، هیچ قرارداد و نوشته¬ای با من امضا نکرده¬ای و اکنون هم که خرت از پل گذشته، دیگر مرا نمی¬شناسی؛ ولی این را بدان شاید موقتاً عده¬ای از اساتید، صاحبنظران، رجل سیاسی شهر و حتی مردم عادی را بفریبی و موقتاً جایگاهی برای خودت دست و پا کنی، اما اینها حکم فواره¬ای را دارد که به همان سرعت به زمین خواهی خورد، چرا که برای ماندگاری در این حیطه می¬بایست به صورت مداوم شایستگی¬های علمی و پشتکارت را نشان دهی و مطالبی که به نام خودت منتشر می¬کنی حاصل تراوشات ذهن خودت باشد. در غیر این صورت این نام و عنوان¬های ساختگی و دروغین به کسی اعتباری نمی¬بخشد و دست شیادان خیلی زود رو خواهد شد.
هانیه رضایی رادفر
پانزدهم مرداد یکهزار و سیصد و نود هفت خورشیدی
منبع: مورخان
نظر شما